|
مــــــــــــــــــــــرگ یک رویا |
|
|
در میان دیدگانم خواب را گم کرده ام خسته ام از خستگی مهتاب را گم کرده ام چند سالی می شود مهمان ایینه شدم در میانش چهره شاداب را گم کرده ام در درون من هیاهوی عجیبی پا گرفت از هیاهو خنده کمیاب را گم کرده ام کوزه صبرم شکست از دست شبهای عطش

تنها شاهد اشکهای شبانه ام همین صفحه ی سیاه و خطوط سفید است.
هرگز نخواستم چشم نامحرم این لحظه های نا آشنا و فرو ریختن اشک بر
گونه هایم را ببیند.همیشه بالش سکوت زیر سر هق هق تنهایی ام گذاشتم
تا کسی صدایم را نشنود
اما تو ...تو از گریه های پنهانی من با خبری.چه کنم گاهی همین گریه های
گاه گاه جای خالی تو را در غربت لحظه هایم پر می کند.
باور کن دوستت دارم ای بهترینم............
به تو گفتم منو عاشق نکن دیوانه میشم
منو از خونه آواره نکن بی خونه میشم
خطر کردی نترسیدی منو دلداده کردی
تو کردی هر چه با این عاشق دیوانه کردی
نگفتم دل من بی اعتباره
اگه عاشق بشه پروا نداره
نمیفهمه خطر این مرغ بی دل
قفس میشکنه میره تا ستاره....

رفتی و من نمیدونم که چرا با چه بهونه
خیلی سخــــــــته که بمونی تنها توی این زمونه
رفتی و اشک چشامو یک لحظه ندیدی
واسه این دل شکسته یک شاخه گلم نچیدی
زندگی خیلی قشنگ بود وقتی تو بودی کنارم
اما از وقتی که رفتی هیچ کسی رو دست ندارم
چشمای قشنگ و نازت از یادم نمیره
اما تو رفتی و این دل داره از غصــــــــــه میمیره
نمیگم که این جدایی همه تقصیره تو بوده
اگرم گناه من بود واسه رفتن تو زوده
اونی که به جای من باز تو قلبت اومده کیست؟
بر میگردی اما دیگه واسه تو جایی نمونده
+ نوشته شده در پنجشنبه بیستم تیر 1387ساعت 15:41 توسط تنها |
شــــــــب چو تنها می نشینم با خـــــــیالت گرم راز هر نـــــــدا آید به گوشم گویم این آوای اوست روزها چون بگذرم از کوچه های آشـــــــنا هر کجا پا می نهم گویم که جـــــــــــــای پای اوست هر شـــــــب روشن که ماه دلربا خندید به من ای عجب در چهره ی مهــــــــتاب میبینم تویی خــــــــواب ناآرام من آئینه تصویر توست رو به هر سو میکنم در خــــــــــــــواب میبینم تویی از زمســـــــــتان جدایی روز و شب گویم به خویش یاد ایـــــــامی که با هم نوبهاری داشـــتیم

اون که نخواست پیشـــــــم باشه
خودش باید صبـــــــرم بده
خـــــــــــدا گرفتی عشقمو
جواب قلبـــــــــــــــمو بده

زندگی بی عشق همچون دریای بی حاصل است
حاصل هستی همین عشق است و باقی باطل است
زندگی بی عشق سراپایش نمی ارزد به مفت
آن که عمرش را فدای عشق سازد عاشق است

ای خـــــــــــــــــدا غصه نخور از تو فراری نشدم
بعد از آن حادثه در کفـــــــر تو جاری نشدم
با وجودی که دلم به حــــــــکم تو زخمی شد
شــــاکی از این که مرا دوسـت نداری نشدم
ابر را چوب همین ســادگی اش ویــران کرد
من که ویرانتر از آن ابـــــــر بهاری نشــدم
ای خـــــــدا غصه نخور باز همین می مانم
من زمین خورده این ضربـــــــــه کاری نشدم
هر که خواست تو را از من جـــــــدا سازد دید
{هر چه کردی تــــو به من از تو فـــراری نشدم}

می گذرد اما هنوز نتوانسته ام تو را از یاد ببرم...
اگر می دانستم قصه ی عشـــــــــــــــــــــقم چنین پایان غم انگیزی خواهد داشت
هرگز آنرا آغاز نمی کردم. ای کاش هرگز بذر عشـــــــــــــــــــــــــــقت را در باغچه ی قلبم نمی
کاشتم... ای کـــــــــــــاش آنرا با احساســـــــم پرورش نمی دادم. ای کاش آنــــــــــــــرا همانطور که بود
می دیدم نه آنطور که دوست داشتم ... به یاد لحظات زیبای عاشقیم می افتم وقتی
که دقایقی قبــــــــــل از رفتن تو گوشه ای می ایستادم و دورازچشــــــــــــــــــــــم دیگران دور شدن تو را
به نظاره می نشستم با خود می گفتم باز هم از دیدنش سیر نشدم و دلم هنوز از .
آرزوی دیدارش لبـــــــــــــــــــریز است. وقتی تو به دیدارم می آمدی متوجه گذر زمـــــــــان نمی شدم
وقتی به ساعتم نگاه می کردم دلم می خواست زمان ازحرکت باز ایستد و باز هم به
تو چشم بدوزم اما همیشـــــــــــه وقتی دلتنگیم زمان دیرترازهمیشه می گـــــــــــــذرد و درهنگام
شادی گویی بر روی صفحه ی اعداد دوی ماراتن بر پا می کند. آری همه چیز دنیا با ما
سر ستیز دارد و این است رسم روزگـــــــــــــــــــار... حالا که به تو فـــــــــــــــکرمی کنم عشقت همچون
زخم کهنه ای در اعماق قلبــــــــــــم بیداد می کند ومن هنوز درمانی برایش نیافته ام . می
گویند درد عشق را عشق درمان میکند اما نمی خواهم این زخـــــــــــم آشنا را از یاد ببرم این
همه درد هــــــــــــــای رنگارنگ وجود دارد و در ایــــــــــــــــــن بین
دردی زیباست که مرهـــــــــــــــمش تو باشی...

سعی کن همیشه تنـــــــها باشی چرا که تنها به دنیا میایی و تنها میمیری
سعی کن خانه عشـــــــق را درک کنی زیرا آنقدر عظیم است که تقوا و هستی را
نابود میکند سعی کن خانه عشق خالی از وجود باشد چون اگر عشـق در آن نفوذ کرد
به ویرانه های آن رحم نمی کند اما اگر عاشق شدی تنها یک نفر را دوست بدار
و تنها برای یک نفر گریــــــه کن اگر در اختیار من بود از روزهای زندگی تنها یک روز را
نابود می کردم روزی که سر نوشت من قلـــــــم زده شد
آری روز تولـــــــــــــدم
دیگه بسه تو این قفسی که دنیا برامون ساخته زندگــــــــی کردن ... دیگه بسه غصه خوردن
دیگه بسه چشـــــــم به راه بودن برای تو ... تو رفتی منم رفتنیم با این تفاوت که تو به سوی
آینده ات رفته ای ... ولی من هنوز تو گذشته جا موندم ... دیگه پاهایم یاری رفتن بهم نمیدن
دیگه بالهایی که با آرزوهای محالمون واسم مهیــــــا کرده بودی گشوده نمیشوند ... می خوام
برم از این دیار ... تو میگی کجا برم؟
هر جا که بــــــرم خیالت ولم نمیکنه ... نیستی که ببینی دیگه همه زندگیم شده رویای شیرین تو
آخه با انصاف به منم حق بده ... منم دلم می خواست همیشه با تو باشــم ... ولی به چشم
خودت دیدی که نشد!
پس به خاطر من اگه هنوزم دوستم داری در مســــــیر سر نوشتت حرکت کن ... بیشتر از این به
خودت عذاب نده ... ازت خواهش میکنم اگه هنوز فراموشم نکردی ... سخته بگم:
ولی میگم:من حقیـــــــــــــــر را از یادت ببر
اگه دوستم داری نذار بیشتر از این قربانــــــــــــــی بشیم...

شــــــــــــــــــــــــــاید...
شایــــــــــــــد تو را از من جدا کردند شایــــــــــــــد هیچ گاه تو را نبینم
اما بدان که زندگـــــــــی بی تو برایم بی معناتــــــــــــرین واژه هاست
من از تو لبریزم و بی تو غروب روزهای پاییــــــــــــــــز ای مهربانم
وقتی تو باشی می توانم تمام دنیا را سطر به سطر بخوانــــــــــــــم
و سر زندگـــــــــی را از پرنده بپرسم تاریکی را از همه ی لحظه هـــــــای
زندگی ام پاک کنـــــــــــــــــــم و با بودنت دریا ها را پشت چشما هایم آورم
جنگل ها راروی پیراهنم جای دهم و جهان را روی بال یک پرستو نقش زنم
فقط با تو می توانم
+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم خرداد 1387ساعت 16:1 توسط تنها |
مرا این گونه باور کن: کمی تنها . کمی بی کس . کمی از یادها رفته . نمیدانم مرا آیا گناهی هست ؟ که شاید هم به جرم آن غریبی و جدایی هست ؟ مرا این گونه باور کن...! 
+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم خرداد 1387ساعت 15:50 توسط تنها |
نیــــــــــــــــاز نیست وجود نا آرامم را آرامش بخشی دستت را در دستــــــــــــــم بگذاری نگاهت را در چشمانه غمگینم بـــــــــــــــدوزی صــــــــــدای نامنظم تپدن قلبم را بشنوی بغض را از گلویم بگیری و عاشقانه در گوشم زمزمه کنی دوستـــــــــــــــــــم داری به هیچ کدام نیاز نیست فقط به من اطمینان بده که قلبـــــــــــــــــــت تا ابد مال من است همین برایم کافی است.
+ نوشته شده در شنبه یازدهم خرداد 1387ساعت 21:5 توسط تنها |
سلام بهترین با روزگار بی من چه میکنی؟ نمی دانی چقدر دلم برای چشمانت تنگ شده است دلم می خواهد فقط خواب چشمان تو را ببینم هر شب نقش خیالت را نقاشی میکنم و خیال آمدنت را به اغوش خسته میکشم قاب چشمانم پر از عکس ستاره های دورررررر است.
+ نوشته شده در شنبه یازدهم خرداد 1387ساعت 20:40 توسط تنها |
میدونی وقتی خدا داشت بدرقه ات می کرد بهت چی گفت ؟ جایی که میری مردمی داره که می شکننت نکنه غصه بخوری من همه جا باهاتم . تو تنها نیستی . توکوله بارت عشق میزارم که بگذری، قلب میزارم که جا بدی، اشک میدم که همراهیت کنه، ومرگ که بدونی برمیگردی پیشم.
+ نوشته شده در شنبه یازدهم خرداد 1387ساعت 20:28 توسط تنها |
| ||||||